گنج

شمارهٔ ۱۲۶ - تتبع خواجه

سر وحدت که درو خلوتیان حیرانندگر ز رندان خرابات بپرسی دانند
دفتر و خرقه ما وجه خماری نه بس استگرچه بر هر طرف میکده می گردانند
با همه بیخبری درد کشان می عشقراز گردون ز خط دور قدح میخوانند
بلعجب مغبچگانند که در دیر مغاننقد هر دین ز پی جرعه می نستانند
عاجزند اهل نظر آنکه به جور از رخ یارچشم گویند که پوشیم ولی نتوانند
طلب گنج سعادت ز دل آنها کنکه درین دشت ز سیلاب فنا ویرانند
در دلت عشق وز عقلست حدیثت فانینیست مانند تو دیوانه عاقل مانند