گنج

شمارهٔ ۱۲۳ - مخترع

به خوبی شد چنان آن سیم بر شوخکه در خوبان چو او نبود دگر شوخ
چسان هوشم به جا ماند که هستنددو چشم مستت از هم بیشتر شوخ
ترا شوخی چنان باشد که باشدبه تمکین تر کسی پیش تو هر شوخ
نگیرد دل بآن ظالم ز بیدادز شوخی مانده کشتن نیست بر شوخ
چه تسکین یابد از پند پدروارکه بیحد هست آن زیبا پسر شوخ
بهر صورت مرا دیوانه دارندپری رویان به تمکینند اگر شوخ
بود فانی هلاک جان پیراناگر افتاد طفل سیمبر شوخ