شمارهٔ ۱۲۲ - تتبع خواجه
چون حیاتآساست روشن روزگارم از قدحتا دم آخر کنون سر بر ندارم از قدح
من که غرق می شدم باید سرم دادن به بادچون حباب از سرخوشی گر سر برآرم از قدح
چون که یاقوت مفرح خشک میسازد دماغباد قوت روح لعل آبدارم از قدح
بود ساقی چون قدح بر لب گر از دریای میپر بود یک قطره باقی کی گذارم از قدح
چون که هستم در قدح بیاختیار از عاشقیهمچنان در عاشقی بیاختیارم از قدح
نی زلال کوثرم باید نه آب زندگیبخشد ار یک جرعه شوخ بادهخوارم از قدح
همچو فانی در هوای دیدن آن مغبچهبر سر کوی مغان دیوانهوارم از قدح