گنج

شمارهٔ ۱۱۵ - مخترع

اگر ز عین جفا چشم او دلم بشکستچه مردمی متوقع بود ز کافر مست
مرا که مرغ دل از قید دام فارغ بودبه حلقه موی یکی طره شد دگر پا بست
چو نخل قد تو در باغ سینه بنشاندمبه سینه تیر تو چون نخل دیگرم ننشست
خودی فروخته رندان می مغانه خرندنه خود پرست چو شیخ است رند باده پرست
ز اوج میکده نایم به بام چرخ فروکه همتم نکند میل سوی منزل پست
ز دست مغبچه می نوش سازم ای زاهدکه هست کوثر و حور این دو در جهان گر هست
به باده هستی خود را بشوی ای فانیکه از هزار بلا رست آنکه از خود رست