شمارهٔ ۱۱۶ - در طور خواجه
بیا که پیر مغان جام پر ز صهبا ساختز بهر دردکشان بزم می مهیا ساخت
مرا به مجمع رندان رسید صف نعالازانکه مغبچه در رو بروی من جا ساخت
سبوکشان دهم صاف باده قسمت کردنه بهر صدرنشینان قدح مصفا ساخت
سبو مکرر و در پیش چند جام و تغارهمه پر از می و عاری ز باده پالا ساخت
ز خیل مغبچگان نیز چند ساقی راز بهر خاطر رندان باده پیما ساخت
مغنیان خوش الحان به وقت رقص و سرودبه نقد دین حریفان ز بهر یغما ساخت
چو گشت مغبچه ساقی و دور گردان شدمرا هنوز قدح نارسیده رسوا ساخت
به بردن دل و دین مجمعی بدین آئیننیافتم ز کجا پیر دیر پیدا ساخت
ازین شراب کسی کام یافت ای فانیکه رسم خویش فنا ساخت بلکه افنا ساخت