شمارهٔ ۱۱۴ - تتبع مخدوم در طور خواجه
بیا که پیر مغان در سبو شراب انداختهوای مغبچه دلها در اضطراب انداخت
نه ساقی از خوی رخسار خود چکاند به جامپی نشاط دل من به می گلاب انداخت
بجست اهل طرب را پی نشاط صبوحولی چو دید مرا خویش را به خواب انداخت
ز چرخ کار به جز تاب و پیچ نیست خوش آنکه پیکرش را به گرداب می به تاب انداخت
گهی فغان که کند ابر لرزه دان به یقینکه آه سرد من آن لرزه در سحاب انداخت
اگر نه رند ز جلاد غم گریخته بودچرا به میکده خود را به صد شتاب انداخت
چه غم ز خاک مذلت چو خویش را فانیبه خاک درگه شاه فلک جناب انداخت