شمارهٔ ۱۱۰ - ایضا له
گاه خندیدن لبت آب حیات و قند ریختنطق شیرین روانت هم بدان مانند ریخت
رسم مردن شاید ار روزی ز عالم برفتدجان شیرین بس که زان لبهای شکرخند ریخت
تا شنیدم بستهای با مدعی پیوند و عهدزین سخن یکبارگی پیوندم از پیوند ریخت
در غم یوسف رخی چون گریه من خود نبودگرچه اشک خونفشان یعقوب هم یکچند ریخت
بهر منع باده لعلت یکی در گوش نیستقیمتی درها که شیخ نکته دان از پند ریخت
رست فانی از خمار امید کوثر باشدشهر که جامی بهر آن مخمور حاجتمند ریخت