گنج

شمارهٔ ۱۰۸ - تتبع شیخ

نیست یکدل کز جفای چشم او بیمار نیستیا که چشمی کز غم دل تا سحر بیدار نیست
گرچه ناهمواری گردون برون از غایت استدر جفا چون آن مه بی مهر ناهموار نیست
وصل خاصان را بود کنج غم و مرغ دلمتا بود ویران مقام جغد در گلزار نیست
نبود اندر عشق با فرهاد و شیرین نسبتمزانکه با اهل خرد دیوانگان را کار نیست
گر شبی از شدت هجران ز عشق آیم به تنگباز تا وقت سحر کارم جز استغفار نیست
تار ادبارم بگردن زهد و دین از من مجویای مقیم دیر دان کین رشته زنار نیست
نیست شد فانی دران کو از خیالش ای رقیبدست کوته کن تو هم او را همان پندار نیست