گنج

شمارهٔ ۱۰۷ - مخترع

آمد بهار دلکش و گل‌های تر شکفتدلها از آن نشاط ز گل بیشتر شکفت
دل از صباحت رخ خوبت گشاده شدمانند غنچه ای که به وقت سحر شکفت
می آید از گل چمن عشق بوی خونگویا که غنچه هاش ز خون جگر شکفت
گر خنده زد ز گریه چشمم عجب مدانچون ابر اشک ریخت گل تازه برشکفت
ساقی بهار شد قدحم ریز لب به لبخاصه که از شکوفه چمن سر به سر شکفت
زان نخل ناز خنده به عشاق و وصل نیهمچون گلی که از شجر بی ثمر شکفت
فانی عجب مدان اگر آن گل شکفته استاز اشک ابرسان تو بشکفت اگر شکفت