شمارهٔ ۱۰۶ - تتبع خواجه
اگر چه پیر مغانم پیاله داد به دستبه عشوه مغبچه ام کرد مست و باده پرست
ز شیخ و خانقه و حور و روضه ام فارغمرا که پیر و جوانی چنین میسر هست
ببین بلندی چرخ برین و پستی خاکنگون شدن چو نخواهی بساز خود را پست
خوشم ز مستی جام فنا به شکر همینکه نیستم ز می عجب و خود پرستی مست
بهر شکست که در زلف دلکش افکندیهزار دل که درو بسته بود یافت شکست
دلا در آتش می سوز نقش هستی خویشکه هر کسی که نکرد این عمل ز خویش نرست
مده به رند خرابات عهد می ای شیخکه قسمت این شده از ساقیان عهد الست
بیار باده بی اختیاری ای ساقیکه اختیار درین کارگه به دل نه نشست
وصال بایدت از خویش بگسل ای فانیکه هر که او ز خودی شد جدا باو پیوست