گنج

شمارهٔ ۱۰۱ - مخترع

حسنی که دیده دید دل آن سوی مایل استفریاد دل ز دیده و آه من از دل است
خواهم که آتش افتد از آن چهره در نقابگو از چه رو بچشمم ازان روی حایل است
در ظلمت فراق چو نوشم زلال خضرآب حیات نیست که آن زهر قاتل است
هر چند دلفروز بود آفتاب میآن هم به زیب گلشن حسن تو داخل است
آب خضر چه جویم و انفاس عیسویآن لب به دستم ار فتد این هر دو حاصل است
لعلت ز جان و غنچه ات از دل دهد نشانگویا که خلقت تو نه از آب و از گل است
فانی به کوی عشق بتان چون در آمدی؟غافل مباش از آنکه خطرناک منزل است