شمارهٔ ۹۷
جفای لالهرخان راحت و فراغ من استهر آنچه داغ بود پیش خلق باغ من است
سزد که آتش دل بر فلک زبانه کشدازین هوی که شب و روز در دماغ من است
دلم ربود و در آتش فگند و گفت به نازدگر کجا رود این صید چون به داغ من است
دلی که طایر بستانسرای جنت بودبسی شب است که پروانهٔ چراغ من است
چو من به کلبهٔ احزان شدم خراب چه سودکه بوی پیرهن از دور در سراغ من است
حریف جور نیی دل مده به ساقی دوردرین شراب نظر کن که در ایاغ من است
چه عیش و ناز فغانی، نصیب دشمن بادچنین حضور که در گوشهٔ فراغ من است