شمارهٔ ۹۵
شبانه می زده یی ماه من چنین پیداستنشان باده ات از لعل آتشین پیداست
همین بکینه ی ما تیر در کمان داریدر ابرویت ز سیاست هنوز چین پیداست
بر آتش دل گرم که دست داشته ییکه داغ تازه ات از چاک آستین پیداست
بطرف باغ گذر کرده یی بگل چیدنز چاک پیرهنت برگ یاسمین پیداست
بدین و دل چه تفاخر کدام دین و چه دلمرا که در غم عشقت نه دل نه دین پیداست
نه آدمی که ملک نیز در سجود آردسعادتی که ترا ایمه از جبین پیداست
خراب آن کمر نازکم که چون مه نوبه شیوه های بلند از میان زین پیداست
به نکته های غریبم اسیر خواهی کردچنین از آن دو لب سحر آفرین پیداست
لب بوعده ی شیرین کشد فغانی راهلاک مور گرفتار از انگبین پیداست