گنج

شمارهٔ ۹

زهی حیات ابد از لبت حوالهٔ مادمی وصال تو عمر هزار سالهٔ ما
ز آب دیده برد سیل خانهٔ مردمرسول اشک چو پیش آورد رسالهٔ ما
چو با تو زاری احباب درنمی‌گیردچه سود از آنکه جهان گیرد آه و نالهٔ ما
دمی که بر سر خوان وصال مهمانیمفلک ز رشک به تلخی دهد نوالهٔ ما
دوای چهرهٔ زرد از طبیب پرسیدمبه عشوه گفت که یک جرعه از پیالهٔ ما
چو گفتمش چه گل‌ست این که هیچ خارش نیستشکفته گشت که رخسار همچو لالهٔ ما
دریغ و درد فغانی که از نعیم وصالنوالهٔ جگر خسته شد حوالهٔ ما