گنج

شمارهٔ ۸۲

وقت گلم تمام به آه و فغان گذشتچون بگذرد خزان که بهارم چنان گذشت؟
زین انجمن چه دید که بیرون نمی‌روددیوانه‌ای که از سر کون و مکان گذشت؟
سهلست اگر کنند ز جامی مضایقهبا دل‌شکسته‌ای که تواند ز جان گذشت
بر باد بودی ار نشدی صرف گل‌رُخاناین عمر بی‌بدل که چو آب روان گذشت
فکر کفن کنید که آن ترک تندخوتیغی چنان رساند که از استخوان گذشت
گو برفروز چهره و بازار گرم کناکنون که عاشق از سر سود و زیان گذشت
فرهاد کار کرد فغانی که از وفارسمی چنان نهاد که نتوان ازان گذشت