شمارهٔ ۸۱
تویی مراد دو عالم، خرد همین دانستکسی که دید خدا در میان چنین دانست
خطا نگر که به یکدم هزار شیشهی دلشکست زاهد و خود را درست درین دانست
هر آنکه دست به دست گرهگشایی دادکلید گنج سعادت در آستین دانست
به پایهی شرف آن رند حقشناس رسیدکه ریگ بادیه را لعل آتشین دانست
چنان کرشمهی ساقی ربود عاشق راکه درکشید می تلخ و انگبین دانست
ز برق حادثه آتش به خرمنش نرسیدغنی که قدر گدایان خوشهچین دانست
سزد که مهر سلیمان به اهرمن بخشدهر آنکه نیک و بد کار از نگین دانست
چه خاک در نظر همتش چه آب حیاتکسی که شیوهی رندان رهنشین دانست
قبول داشت فغانی که مقبلش خواندیتو طعنه کردی و آن ساده آفرین دانست