شمارهٔ ۷۹
خوش آن دمید که در دام روزگار نسوختنیامد از عدم اینجا و زار زار نسوخت
کدام تنگدل از باده گرم گشت شبیکه چند روز دگر از غم خمار نسوخت
که دل به وعده ی شیرین لبی مقید ساختکه تا به روز قیامت در انتظار نسوخت
چراغ عیش نیفروخت در سراچه ی دلکسی که پیش تو خود را هزار بار نسوخت
شرار دل نه مرا ذره ذره سوزد و بسدرون کیست که صد بار ازین شرار نسوخت
درین محیط ندیدم دری که در طلبشهزار طالب سرگشته در کنار نسوخت
هزار نخل جوان زیر خاک رفت و هنوزجهان برای یکی بر سر مزار نسوخت
نه دوست بود که غمگین نگشت در غم دوستنه یار بود که جانش برای یار نسوخت
مخور شراب فغانیو اشک گرم مریزخمش که بهر دماغت فگار نسوخت