شمارهٔ ۷۸
چشمت ز حال ما چو نظر باز می گرفتاین شیوه کاشکی هم از آغاز می گرفت
دل از بهانه ی تو زبون شد، چنین بودچون یا نکته دان سخن ساز می گرفت
فریاد کس نمی شنوی ور نه آه منمی شد چنان بلند که آواز می گرفت
عشقت نهان نماند و ملامت شدم دریغآن صبر کو که پرده به صد راز می گرفت
بسیار پشت دست گزید از خیال خامآن کو ندیده سبب ترا گاز می گرفت
چون آبگینه در دل عاشق شکست خوردجامی که با تو خانه برانداز می گرفت
نه تلخ باده یی تو فغانی که آن حریفشکر ز دست غیر به صد ناز می گرفت