گنج

شمارهٔ ۷۲

آنکه از لوح جفا نوک قلم باز گرفتزین دعا گوی چرا لطف و کرم باز گرفت
مژده ی مهر و وفا می دهم یار مدامخود ندیدم که دمی جور و ستم باز گرفت
حال آن خسته چه باشد که طبیبش بعلاجخواست صدره بنهد پیش، قدم باز گرفت
من همانروز ببستم نظر از آب حیاتکه فلک درد می از ساغر جم باز گرفت
در بیابان مکافات یکی ده بدرودهر که یک دانه ز مرغان حرم باز گرفت
می رسد گل که کند صد طبق لعل نثارگر بهار از قدم سبزه درم باز گرفت
قلم شوق فغانی ورقت کرد سیاهچند روزی که ازین صفحه قلم باز گرفت