گنج

شمارهٔ ۷۱

غریب کوی تو بی ناله ی حزین ننشستنداشت صحبت و با هیچ همنشین ننشست
نه مرغ بر سر من مور نیز خانه گرفتکسی به راه بت خویش بیش ازین ننشست
چه غم ز دامن آلوده ی منست تراکه گرد غیر به دامان و آستین ننشست
ز خاک کشته ی زهر فراق سبزه دمیدهنوز یکسر مویت بر انگبین ننشست
گل مراد ز روی تو شمع مجلس چیدکه تا نخاست ازو شعله بر زمین ننشست
هزار زهره جبین رام تازیانه ی تستبدین ظهور بلند اختری بزین ننشست
خراب آن دو لب لعل یار خویشتنمکه هرگز او ز حیا با بتان چین ننشست
خوش آن حریف که هر چند درد درد کشیدگره به گوشه ی ابرو نزد غمین ننشست
حسود بر دل تنگم هزار داغ نهادکه یکرهش عرق از شرم بر جبین ننشست
به دامن تو چه زیباست قطره های شراببه برگ لاله و گل شبنم این چنین ننشست
برای صبح وصالت فغانی مهجورشبی نرفت که تا روز در کمین ننشست