شمارهٔ ۶۵
دوش جان زندگی از چشمه ی حیوان تو داشتدیده آب دگر از چاه زنخدان تو داشت
دل بسی چاشنی ازچشمه ی نوش تو گرفتدیده چندین نمک از پسته ی خندان تو داشت
روزگار دل دیوانه برآشفت که دوشکار با سلسله ی زلف پریشان تو داشت
عشق می خواست که رسوا کند ای خرقه ی تردست بر من زد و در آتش سوزان تو داشت
ملک دل خرم و آراسته بی شرکت غیرشد به قربان خیال تو که فرمان تو داشت
از گل عشق فراهم نشود غنچه ی دلوین گشادیست که از چاک گریبان تو داشت
بلبلی صبح فغانی غزلی خواند غریبگریه آورد مگر نسخه ی دیوان تو داشت