شمارهٔ ۶۴
گل گل رخت ز دیده ی نمناک من شکفتگلزار حسنت از نظر پاک من شکفت
خون می چکد ز داغ دل لاله در چمنگویا همین دم از جگر چاک من شکفت
هر گل که نقشبند جمال تو نقش بستدر جویبار دیده ی نمناک من شکفت
بر روزگار کشته ی هجر تو خون گریستهر لاله یی که صبحدم از خاک من شکفت
رویش که نوگلیست فغانی ز باغ حسنبهر جلای دیده ی ادراک من شکفت