شمارهٔ ۶۶
گل خود روی مرا بوی بنی آدم نیستآنچه من می طلبم در چمن عالم نیست
عیبم این است که دستم ز زر و سیم تهیستورنه از تحفه ی دردم سر مویی کم نیست
غرض از مهلت ده روزه ام اثبات وفاستورنه گر باشم و گر نیز نباشم غم نیست
بر خراش دل آزرده ی من ساغر عیشآبگینه ست اگر دست دهد مرهم نیست
چون گشاید ز سر رشته ی امید گره؟هر که در سلسله ی مهر و وفا محکم نیست
هر دم از عشق به صد ماتم و حسرت گذردوقت آسوده دلی خوش که درین ماتم نیست
اول و آخر عشاق درستست بعشقنام این زنده دلان تازه همین یکدم نیست
گرچه صد بار حسود از سخنم پند گرفتهمچنان گر دهنش باز کنی ملزم نیست
از فلک نیست فغانی طمع خاطر شاددر چنین منزل ویران که دلی خرم نیست