شمارهٔ ۶۱
آنم که ببزم کسم آهنگ نبودستدر پهلوی من جای کسی تنگ نبودست
یوسف که از او آن همه خونابه کشیدندعاشق کش و بیباک بدین رنگ نبودست
چندانکه بهار آمده و رفته گل از باغدر ساغر عیشم می گلرنگ نبودست
این نیز صفاییست که از همدمی مادر آینه ی همنفسان زنگ نبودست
زنهار که یکباره چنین پرده مینداززانرو که دل آدمی از سنگ نبودست
من کشته ی خوی تو که چون تیغ فگندیگویا بکست هیچقدر جنگ نبودست
من از تو مثل گشتم و یعقوب ز یوسفدر هیچ زمان مهر و وفا ننگ نبودست
هر گام ره عشق ز دنیاست بعقبیاین بادیه را منزل و فرسنگ نبودست
مخروش فغانی که نوا گفتن عشاقدلخواه چو آواز نی و چنگ نبودست