گنج

شمارهٔ ۶۰

قافیه: ب۱۰ بیت
منم ای شمع دل رفته و جان آمده بر لبشده بر آتش شوق تو چو پروانه مقرب
شب وصلت که دران پرده کند عقل گرانیمن و افسانهٔ لعلت که فسونی‌ست مجرب
من و خورشید جمالت چکنم ماه وشانراکه بانوار تجلی نرسد پرتو کوکب
نرود از نظرم نقش خط و خال تو هرگزکه سواد نظر من شده زین هر دو مرکب
نبود عشوه گریهای تو در فهم معلمکه کسی این همه منصوبه نیاموخت بمکتب
بصد امید فگندم به سر راه تو خود راچکنم گر نگذاری که ببوسم سم مرکب
اگر امروز دگر جرعه ی وصلم نرسانینرسانم من مخمور در این واقعه تا شب
می عشق تو حرامست بر آن سفله که هرگزنکشد ساغر دردی و کند دعوی مشرب
صفت گرمی عشقت من سودا زده دانمکه کسی چون من سودا زده نگداخت درین تب
به نیاز شب و آه سحری یار نگردیچه کند با تو فغانی جگر سوخته یا رب