شمارهٔ ۶۲
یار را چون هوس صحبت درویشانستگر قدم رنجه کند دولت درویشانست
جگر پاره و داغ دل خونابه چکانلاله ی عیش و گل عشرت درویشانست
پای بر چشم فقیران نه و اندیشه مکنکاین عنایت سبب حرمت درویشانست
می رسد نعمت وصل تو باقبال خیالهم خیالت که ولینعمت درویشانست
رخ متاب از من درویش که سلطانی حسناز صفای نظر و همت درویشانست
غیر ازین قوم که آیینه ی احوال همندکیست کورا خبر از حالت درویشانست
گرچه صد نامه سیه کرد فغانی ز گناهنظرش بر کرم و رحمت درویشانست