گنج

شمارهٔ ۵۷۵

با غمت سازم که روزی غمگسار من شویهمدم جان و دل امیدوار من شوی
اینهمه جور و جفا کز خشم و نازت می کشمصبر دارم در وفا تا شرمسار من شوی
چون نکردی یاری من بخت هم یاری نکردبخت یار من شود وقتی که یار من شوی
هر شب ای گل می کشم از سینه صد خار جفابر امید آنکه فردا نو بهار من شوی
صورتی داری که از یک جلوه صد دل می بریآه اگر روزی بدین صورت دو چار من شوی
ای بسا شبها که همچون شمع باید زنده داشتتا چراغ دیدهٔ شب‌زنده‌دار من شوی
بس کن این زاری فغانی تا کی از داغ فراقگریه‌آموز دو چشم اشکبار من شوی