شمارهٔ ۵۷۳
بگشای پرده از گل رخسار اندکیآبی نما بتشنه ی دیدار اندکی
بسیار نازکی، مکن آزار بی دلانای گل گذار همدمی خار اندکی
رفتی بگشت باغ و من از در فغان کنانسر بر نکردی از سر دیوار اندکی
هر چند درد دل بتو بسیار گفته امنشنیده یی هنوز ز بسیار اندکی
با آنکه دشمنی مکن اظهار دوستیگر با تو حال خود کند اظهار اندکی
شبها منم ز درد تو تا روز و آه سردناکرده گرم دیده بیدار اندکی
ای مرهم شکسته دلان التفات تورحم آر بر فغانی افگار اندکی