شمارهٔ ۵۶۶
نشستی با شراب و رود تا در خونم افگندیبشو دست از وجود من که در جیحونم افگندی
ز بزم خود چو موج آب و همچون شعله از آتشبه یک جام لبالب شمع من بیرونم افگندی
همانساعت بعقل و دانش خود خنده ها کردمکه نقل زعفرانی در می گلگونم افگندی
هنوزت سبزه از گلبرگ و مشک از لاله پیدا نیستبه زنجیر جنون بینسخهٔ افسونم افگندی
نه در مکتب خطی نی در چمن مشقی زدی هرگزهزاران رخنه در هر نکتهٔ موزونم افگندی
گهی در بیستونم کشته ی سنگ بلا کردیگهی لیلی شدی در وادی مجنونم افگندی
نمی گفتی که تا هستی و باشی با تو خواهم بوددگر بار از نظر ای مونس جان چونم افگندی
چه کردم ای قضا آخر که از سر منزل عنقاچو مور خسته در ویرانه ی گردونم افگندی
فغانی بس گلو سوزست معنیهای شیرینتمگو چیزی که آتش در دل محزونم افگندی