شمارهٔ ۵۶۵
دلا بی نقد جان راه سر کویش نپیماییکه نتوان رفت راه کعبه تا نبود توانایی
مرا جان بر لب و گفتی که می آیم دم دیگرچو خواهی آمدن باری چرا ایندم نمی آیی
دمی گفتی نیاسودم ز سودای پریرویانبه داغ و درد اگر قانع شوی ای دل بیاسایی
نظر از روی او بر گل نکردی آفرین باداکه داری اینقدر در کار خود ای دیده بینایی
به بازار غم او نقد هستی رازدم آتشرسید آن شوخ و گفتا ای فغانی گرم سودایی