گنج

شمارهٔ ۵۵۷

گه گه بجور از عاشی ای شوخ بیزارم کنیبازم نمایی عشوه یی وز نو گرفتارم کنی
تو می روی و من بخود طوطی صفت در گفتگوباشد که آیی سوی من گوشی بگفتارم کنی
دیدن بغیرت در سخن نبود بسم؟ کز طعنه هماز دور چون پیدا شوم صد نکته در کارم کنی
خوش آنکه بر خاک درت افتاده باشم بیخبرمست و غزل خوان بر سرم آیی و هشیارم کنی
همچون فغانی شد دلم پر خون ز درد و داغ اوای گریه یاری کن دمی شاید سبکبارم کنی