گنج

شمارهٔ ۵۵۶

چه سان گویم که شب سرخوش کجا ای ماه می‌رفتیچه سان غافل به گفتار رقیب از راه می‌رفتی
عنان کج کرده و خود را به مستی داده یکبارهز اندوه نهان هرکسی آگاه می‌رفتی
غرور حسن یا یاد کسی بودی عنان‌گیرتخیالی داشتی باری نه بر دلخواه می‌رفتی
برآمد گرد از جانم از آن جولان مستانهچو برمی‌تافتی گاهی عنان و گاه می‌رفتی
چه سود از دیدهٔ گریان فغانی چو نشد آن یوسفچرا اول به افسون کسان از راه می‌رفتی