گنج

شمارهٔ ۵۵۲

چه شد کز صحبت یاران چنین رنجیده می‌آییز گلزاری که می‌رفتی گلی ناچیده می‌آیی
گلت از غیرت آه کدامین تشنه می‌جوشدکه در آب و عرق زین گونه تر گردیده می‌آیی
کسی باید که بیند یک نظر شکل پر آشوبتچنان شاهانه چون تاج و کمر بخشیده می‌آیی
نمی‌گویم که رحمی بر فغان و گریهٔ من کنتو کز ناز و جفا بر دیگران خندیده می‌آیی
چه افسونت چنین دیوانه‌وَش دارد نمی‌دانمکه هرجا می‌روی یک دم نیارامیده می‌آیی
به راهت هر قدم چشم و دلی در خاک و خون ماندهتو بی‌باکانه دامن از زمین درچیده می‌آیی
جگر سوزد کجا گفت فغانی بشنوی چون تونوای بلبل و آواز نی نشنیده می‌آیی