گنج

شمارهٔ ۵۵۱

بتو حال خود چه گویم که تو خود شنیده باشیغم دل عیان نسازم که بدان رسیده باشی
چکند کسی که عمری بغزال نیم خوابتچو نر فگنده باشد ز برش رمیده باشی
برهت فتاده بیخود چه خوش آنکه بیگمانیبسرم رسیده ناگاه و عنان کشیده باشی
چه فراغ بیند آندل که تو جلوه گاه سازیچه حجاب ماند آن را که تو نور دیده باشی
غم ناامیدی من مگر آن نفس بدانیکه برون روی ز باغی و گلی نچیده باشی
بخط بنفشه فامش نظر آن زمان کن ایدلکه دعای صبحگاهی برخش دمیده باشی
بوصال سرو قدش نرسی مگر زمانیکه درین چمن فغانی چو الف جریده باشی