گنج

شمارهٔ ۵۵۰

از او قاصد بخشم آمد به من یارست پنداریز مرگم می دهد پیغام غمخوارست پنداری
نگاهی می کنم از دور و خرسندم بجان دادنمراد از عاشقی این مردن زارست پنداری
کشم از دوستان جوری که داغ دشمنم سهلستبلای من همین بیداد اغیارست پنداری
چه باک از سوختن آنجا که باشد آتشین روییهلاک خویش بر پروانه دشوارست پنداری
چنان از جلوه ی شاخ گلی افتاده در خونمکه در پایم هزاران نشتر خارست پنداری
شود خون هزاران آب تا برگ گلی رویدچه دل بندم باین خونابه گلزارست پنداری
رود در عاشقی هردم سر آشفته‌ای دیگرشود بسیار از این‌ها فتنه بیدارست پنداری
چه درد از آه مظلومان فغانی مست غفلت راخبر از خود ندارد خواجه هشیارست پنداری