شمارهٔ ۵۵۳
یاد داری که دلم را بجفا خون کردیمست بودی چه بجان من مجنون کردی
بر سرم شب همه شب جنگ رقیبان تو بوددر میان آمدی و عربده افزون کردی
عاشق امروز بخون دل خود دست زندکه هوای می لعل و لب میگون کردی
شد جهان بر سر آن غمزه و غوغاست هنوزاین همه فتنه بیک چشم زدن چون کردی
در زبان داشت فغانی بتو صد گونه سخندید آن شکل و زبان بست چه افسون کردی