شمارهٔ ۵۳۳
تو گفتی کز سر کوی تو رو گردان شوم روزیببویی قانع از آن خاک مشک افشان شوم روزی
همان دل مرده ام گر با مسیحا همنفس گردمهمان آزرده ام گر پای تا سر جان شوم روزی
اگر دانم که آب زندگی بارد نه آب شورمحالست اینکه شاد از دیده ی گریان شوم روزی
من و لبهای خشک و دیده ی تر بخت آنم کوکه سیراب از کنار چشمه ی حیوان شوم روزی
نشوید از دلم گردی اگر دریا کنم دیدهنخیزد از رهم گردی اگر طوفان شوم روزی
نهادم چون فغانی سر بدار عشق و وارستمچه سر دارم که در بند سر و سامان شوم روزی