شمارهٔ ۵۲۶
به چشم من ز دگر روزها فزون شدهاینظر در آینه افگن ببین که چون شدهای
دگر به دیده چنانی که دل گمان داردکه حالی از چمن ای تازه گل برون شدهای
شدم به یک نظر از هوش، وه که چون شد حالبه مجلسی که بدین تازگی درون شدهای
چه رنگ و بوست که دیگر ز دیدنش داغمبه خون کیست کزینگونه لالهگون شدهای
چنان به گریهٔ من خنده میزنی که مگرنه ارغوانی ازین قطرههای خون شدهای
رهم زدی به سخن الله این چه شیرینیستکه دلفریبتر از شکر و فسون شدهای
ز غیرت که فغانی به خود زدی آتشبگو چه شد که همه آفت و جنون شدهای