گنج

شمارهٔ ۵۲۴

من کیستم شکسته‌دل هیچکاره‌ایسرگرم جلوه‌ای و خراب نظاره‌ای
زین آتشی که عشق تو افروخت در دلمفریاد اگر به خرمنت افتد شراره‌ای
در چنگ آفتم چو دهد شوق مو کشانبر من هزار رشتهٔ تدبیر تاره‌ای
هر پاره‌ای ز دل به جگر گوشه‌ای دهمفارغ مگر شوم ز غم خویش پاره‌ای
با من رقیب ساده درافتاد بی‌جهتچون آبگینه‌ای که درافتد به خاره‌ای
بی‌آفتاب روی تو هر شام تا سحرداغی‌ست تازه بر دلم از هر ستاره‌ای
فردا که دوست خوان کرم در میان نهدگیرد به قدر حوصله هرکس کناره‌ای
بیچارگی‌ست کار فغانی و در غمشهرکس کند برای دل خویش چاره‌ای