شمارهٔ ۵۲۳
خلقی به حسن خویش گرفتار دیدهایزان ناز میکنی که خریدار دیدهای
چندانکه خشم و ناز کنی زارتر شومزارم ازآن کشی که مرا زار دیدهای
کوشی به عزت دگران رغم جان منگویا که در میانه مرا خوار دیدهای
وزو گداز من مکن ای شمع برطرفدر یک زمان که جانب اغیار دیدهای
بزمش ندیده سجده کنی از برون درای دل ز کعبهٔ سایهٔ دیوار دیدهای
بسیار پیش ما بد خوبان مگو رقیبآری ترا به دست که بسیار دیدهای
امروز مستی تو فغانی فزونترستمعلوم میشود که رخ یار دیدهای