گنج

شمارهٔ ۵۱۹

منمای سوار گردی به عنان تو روانهنروم ز پیش راهت به جفای تازیانه
در خرگهت ندانم ز چه گشته ارغوانیمگر آنکه دادخواهی زده سر بر آستانه
شب هجر بی‌تو وحشت بودم ز سایهٔ خودسزد ار چراغ روشن نکنم به کنج خانه
منم آنکه نخل عیشم ز بتان نبست صورتنه به آه پر شراره نه به اشک دانه‌دانه
به محبت تو جمعی شده گرم خون، ولیکنمن داغدار سوزم بستم درین میانه
غم هرکسی که دیدم به ترانه‌ای به سر شدبه جز از غم دل من که فزون شد از ترانه
من زخم خورده جایی نگذشتم ای فغانیکه چو سایه سیل خونی نشد از پِیَم روانه