شمارهٔ ۵۱۸
این منم هر شام چون پروانه جایی سوختهکرده ترک جان شیرین در هوایی سوخته
راستی پروانه داند چاشنی داغ عشقکو در این آتش چو من بیدست و پایی سوخته
هر صباحم تازه داغی بر دل از عشق گلیستهمچو آن دیوانه کش هر روز جایی سوخته
دوست می دارد دل من داغ های خویش رازانکه هر یک از برای دلربایی سوخته
دل که برگشت از من و بالاله رویان خو گرفتبینمش یکروز از داغ جدایی سوخته
کیست با داغ تمنایت فغانی در جهاندرد پروردی اسیری بینوایی سوخته