گنج

شمارهٔ ۵۱۷

زهی روی دل افروزت چراغ منظر دیدهخیال خال هندویت مقیم کشور دیده
ندارد مجلس روحانیان بی عارضت نوریدر آ در مصر جان ای آفتاب خاور دیده
اگر محرم نباشد دیده و دل در حریم توفرو شویم بخون دل سواد ابتر دیده
چو در دل بگذرانم آرزوی لعل میگونتلبالب سازم از خوناب حسرت ساغر دیده
چرا از پهلوی من در بلای دیده افتد دلهمان بهتر که نگشایم بروی دل در دیده
چو بینم شمع رخسار ترا در دیده دل خواهدکه چون پروانه گردد هر نفس گرد سردیده
گره شد غنچه ها از اشک گلگون خار مژگان راهمینست از نهال آرزومندی بر دیده
براید آیت رحمت بفالم زان خط مشگینچو بهر دیدن رویت گشایم دفتر دیده
ز روی لطف اگر مانی قدم بر چشم مشتاقاننثار مقدمت سازد فغانی گوهر دیده