گنج

شمارهٔ ۵۰۹

عمریست کز سر ما میل مراد رفتهشادی و کامرانی ما را زیاد رفته
از برق نا امیدی آتش بجان فتادهوز آه نا مرادی هستی بباد رفته
در غنچه ی دل ما رنگ بهی نماندهوز کار بسته ی ما بوی گشاد رفته
عشقست و صد ملامت گفتن چه سود ما راکاین بر صلاح مانده وان بر فساد رفته
در عاشقی و مستی گشتم چنانکه از منبر آسمان فرشته بی اعتقاد رفته
روز و شب از غم دل این چشم خونفشانرااشک از بیاض ریزان نور از سواد رفته
گردون اگر نبخشد کام دلت فغانیغمگین مشو که از وی این اعتماد رفته