گنج

شمارهٔ ۵۰۸

رسید از سفر آن ماه و چهره تاب گرفتهچو برگ لاله رخش رنگ آفتاب گرفته
عرق روان ز بناگوش چون گلش بگریبانچنانکه پیرهنش نکهت گلاب گرفته
ز راه بادیه سرسبز و خرم آمده گوییکه سر و قامتش از دست خضر آب گرفته
خوش آنکه یار سفر کرده آمدست بشبگیرهنوز بند قبا وا نکرده خواب گرفته
پیاده گشته ز اسپ و خرام کرده بگلشنفگنده برگ ره و ساغر شراب گرفته
ببین که رنگ عذار و طراوت گل رویشچگونه تابش خورشید بی نقاب گرفته
دم نظاره ی آن ماه نو رسیده فغانیفشانده اشک چو گلنار و سیم ناب گرفته