گنج

شمارهٔ ۴۹۹

نیست یکدم که نه با ناله و فریادم ازوتا چه کردم که بدین روز بد افتادم ازو
آنکه نزدیکتر از جان عزیزست بمنکی تواند که نیاید نفسی یادم ازو
می شوم محو چو رو می دهم گریه ی شوقآه ازین سیل که ویران شده بنیادم ازو
نیست بر مرحمت و لطف کسم هیچ نظرچشم دارم که رسد خنجر بیدادم ازو
دید بزم من و دامن بچراغم زد و رفترفت بر باد فنا منزل آبادم ازو
در دلم از شکرستان تو شوریست مداماین چه شیرینی و شکلست که فرهادم ازو
داشت بر آتشم آن شمع و نیامد ببرمداغ داغست فغانی دل ناشادم ازو