شمارهٔ ۴۹۷
نبیند از حیا هرگز کسی دامان پاک اوگواه دامن پاکست چشم شرمناک او
تنش در پیرهن بینند و رخسارش در آیینههمین باشد صفای عاشقان سینه چاک او
رقیب خیره پندارد که دارد پیش او قدرینمی داند که آن بدخوی می خواهد هلاک او
دلم تنگست بگذار ای معلم تا سخن گویدکه بردارد غباری از دلم تقریر پاک او
هلاک آن لبم تا کی دهد ساقی می تلخمنه آب زندگانی می رود در جوی تاک او
رسید آن ترک از گرد ره و من کشتهٔ رویشکرا زهره ست کان سو بنگر از ترس و باک او
فغانی رخ متاب از آن کف پا گر دهد خاکتکه از آب حیات دیگران کم نیست خاک او