شمارهٔ ۴۹۶
هرگز بکسی باز نشد چشم و لب توآه ای پسر از این همه شرم و ادب تو
ما خود ز ندامت سرانگشت گزیدیمتا روزی دندان که باشد رطب تو
نزدیک رسم، رانی و از دور زنی تیردشوار بود قصه ی من در طلب تو
زنجیر شود پاره و از جای رود کوهزینها که کشیدم من زار از سبب تو
این سوز نه از گرمی خونست فغانیمعلوم نکردیم که از چیست تب تو