گنج

شمارهٔ ۴۸۹

چشم گریانم که می‌گردد ز شوقت خون در اوجا ندارد جز خیال آن لب میگون در او
غنچهٔ سیراب از باران اشکم در چمنچشمهٔ خونست و غلتان لؤلؤ مکنون در او
آنچه روی عالم‌افروز است هرسو جلوه‌گرکز لطافت مانده حیران دیدهٔ گردون در او
چیست دانی چشمهٔ میم دهانت در سخننقطهٔ موهوم و چندین نکتهٔ موزون در او
محمل لیلی به صد زیب و صفا آراست عشقلیکن از تنگی نگنجد مستی مجنون در او
حیرتی دارم ز دل با آنکه صد جا داغ شدداغ دیگر از کجا هردم شود افزون در او
جا ندارد جان درون دل ز بسیاری دردهر نفس دردی دگر می‌آید از بیرون در او
گلشن کویت که بزم عیش و جای خرمی‌ستتا به کی باشد فغانی با دلی پرخون در او؟