شمارهٔ ۴۸۸
عرق چکیده ز رویش ز آفتاب فروچنانکه از ورق گل چکد گلاب فرو
خطت چو سنبل مشگین بود سحرخیزیگرفته هر طرفش نور آفتاب فرو
برآمدی چو مه چارده بگوشه ی بامز انفعال رخت رفت آفتاب فرو
گه نیاز اسیران نیاورد از نازبغمزه گوشه ی ابروی پر عتاب فرو
دمی که لذت تیغش بحلق می نرسدنمیرود بگلویم ز غصه آب فرو
چه سود زینهمه عرض نیاز و مسکینیچو از کرشمه نیاید بهیچ باب فرو
کمال مرتبه ی شوق داشت پروانهکه تا نسوخت نیامد ز اضطراب فرو
فغانی از غم دوران دگر نیارد یادکه سر ز شوق لب برده در شراب فرو